تنهایی من و مورچه
از بی همربانی نیست
سبزی سرو
از گرمای دل برفهاست
همدلی
نوشتهشده به دست mersedeh در 2011/06/20
نوشته شده در Uncategorized, دستنوشتههاي من | بیان دیدگاه »
عشق قدیمی
نوشتهشده به دست mersedeh در 2011/03/07
با خداوند با شادی و عشق زندگی می کردم
روزی به خاطر یک موضوع ناچیز من را از پیش خودش راند
من گریه کردم، از او خواستم من را از خودش دور نکند، التماسش کردم، ولی فایده ای نداشت. او با فریاد مرا از خانه بیرون کرد.
من نمی دانستم چه کنم
سرگردان و تنها به دنیایی پا گذاشته بودم که آن را نمی شناختم
گریه من دوباره آغاز شد، بابت هر چیز گریه می کردم، اگر گرسنه بودم، اگر خسته بودم و حتی اگر تنها بودم
کم کم سعی کردم خدا را فراموش کنم
به اطرافم نگاه کردم، به دیگرانی که بودند.
به خودم نگاه کردم، من که هستم؟ من که بودم؟
خودم را کاویدم. خواستم بشناسمش. خواستم ببینم این وجود چیست.
رفتم و دیدم و کاویدم و فهمیدم
رفتم و دیدم و کاویدم و فهمیدم
و باز هم
عشق قدیمی را دیدم. قلبم به سرعت شروع به طبیدن کرد. صدای نفسهایم را می شنیدم
نمی دانم، شاید ساعتها در سکوت به هم نگریستیم
دلش از دوری من به تنگ آمده بود. روزها و روزها به من می نگریست و دم نمی زد. پایین افتادن های من غم می خورد و با بالا رفتن های من شادی می کرد. و چقدر دوری من برای او سخت بود و چه روزگاری را گذرانده بود ودم نزده بود.
دوباره دیدمش. ولی این بار گونه ای دیگر او را نگریستم. انگار او را از پیش بیشتر می شناختم. انگار او را بیشتر می فهمیدم. انگار از پیش به او نزدیکتر شده بودم.
او را در سکوت نگریستم و فهمیدم ….
نوشته شده در دستنوشتههاي من | بیان دیدگاه »
با خودمم
نوشتهشده به دست mersedeh در 2007/12/24
- از موفقیت دیگران چه احساسی پیدا می کنی؟
- حالم خراب می شه
- چرا؟
-آخه من می خوام بهترین باشم
- مگر تو چقدر توانایی داری که می خوای در تمام کارها بهترین بشی؟ نه بهتره بگم چه توانایی هایی داری؟
- من نمی دونم چه توانایی هایی دارم. اونقدر به این فکر بودم که مانند دیگران موفق بشم که تا حالا نفهمیدم چه توانایی هایی دارم.
- خوب پس حداقل بگو بیشتر دوست داری در چه کاری موفق باشی؟
- نمی دونم نمی دونم نمی دونم
نوشته شده در دستنوشتههاي من | 5 دیدگاه »
من چه كسي هستم؟
نوشتهشده به دست mersedeh در 2007/12/10
من هر روز با آدمهاي مختلف با تواناييهاي مختلف برخورد ميكنم كه هر كدام به نوعي در كار خودشان بهترين هستند. و با ديدن آنها كه مورد تشويق قرار ميگيرند، حس « من هم ميخواهم مورد توجه ديگران باشم» به من دست ميدهد و هر كاري ميكنم كه مانند او شوم. خوب به نظر شما چه بلايي به سرم ميآيد؟ يكي از استادان فيزيك، روزي از پسرش پرسيد:« پسرم وقتي بزرگ شدي، ميخواي چه كاره شوي؟» پسر گفت:« پدر ميخوام، مثل شما بشم.» پدر با ناراحتي گفت:« پس هيچي نميشي، من را كه مي بيني ميخواستم انيشتين بشم، حالا اين شدم،»
واقعيت اين است كه من فقط ميتوانم خودم باشم. چون مطمئن هستم هيچ كس بهتر از من، خودم نميشود. خوب، حالا من كي هستم؟
نوشته شده در دستنوشتههاي من | ۱ دیدگاه »
اولین استاد زن فیزیک ایران، در خانه سالمندان
نوشتهشده به دست mersedeh در 2007/12/07
نخستین زن استاد فیزیک ایران و بنیانگذار نخستین رصدخانه و تلسکوپ خورشیدی با وقف خانه خود به دانشجویان، خانه سالمندان ![]()
را برای ادامه زندگی انتخاب کرد.
آلینوش طریان در سال 1299 در یک خانواده ثروتمند ارمنی درتهران متولد شد. پس از گذراندن دوره لیسانس، پدرش او را برای ادامه تحصیل به فرانسه فرستاد و او در سال 1335 دکترای خود را از دانشگاه علوم پاریس دریافت کرد. وی در همان سال پیشنهاد کرسی استادی در دانشگاه سوربن را به خاطر عشق به وطن و تدریس به دانشجویان ایرانی رد کرد و به ایران بازگشت و با سمت دانشار فیزیک رشته ترمودینامیک در دانشگاه تهران فعالیت خود آغاز کرد و 8سال بعد در تاريخ 9 خرداد 1343 به مقام استادي ارتقا پيدا كرد و بدين ترتيب او اولين فيزيكدان زن است كه در ايران به مقام استادي رسيد.
وی در گفتگو با خبرنگار خبرگزاری فارس با تاکید بر اینکه تاسیس رصدخانه خورشیدی در سال 1338 از بهترین خاطره های وی است، گفت: «وقتي به ايران برگشتم و در دانشگاه مشغول به كار شدم ، درخواست كردم كه رصدخانه خورشيدي راهاندازي شود تا دانشجويان بتوانند مطالعات و تحقيقات خود را در اين رصدخانه انجام دهند. بدین ترتیب رصدخانه خورشيدي با نظارت من افتتاح شد.»
در حالی که مسئولین و روسای دانشگاهها همواره در مراسم های گوناگونی از لزوم توجه به اساتید بازنشسته و راهکارهای استفاده از تجربیات آنها سخن می گویند، ساخت فیلمی با نام «سوی خورشید»، معرفی در مجموعه تلویزیونی فرزانگان به عنوان چهره ماندگار و تقدیر دکتر محمود احمدی نژاد – ریاست جمهوری اسلامی ایران - در مراسمی که به همت مرکز امور زنان و خانواده به مناسبت سالروز ولادت حضورت زهرا(س) و بزرگداشت مقام زن، برگزار شد، تمام تقدیر و تشکر از اولین استاد زن در رشته فیزیک است که این روزها در بستر خود در خانه سالمندان توحید خاطرات روزهای تحصیل و علم آموزی را به یاد می آورد و با این خاطرات روزگار می گذراند.. .
لینک مرتبط:
مصاحبه با خانم دکتر آلینوش طریان در خانه سالمندان توحید توسط خبرگزاری فارس21/08/86
نوشته شده در عمومي | بیان دیدگاه »
وقتی من تو شکم مامانم بودم
نوشتهشده به دست mersedeh در 2007/12/07
مامانم حالش خوب نبود، رفت انگلیس برای معاینه کامل، همونجا فهمید که من تو شکمشم. دکترا با خوشحالی این خبر رو بهش دادن. مامانم اولش خیلی خوشحال شد ولی یکباره یک ترسی تو دلش افتاد. آخه بابام بهش گفته بود که یک بچه کافیه و دیگه نباید بچه دار بشیم.ولی حالا این اتفاق افتاده. من و مامانم همه فکر و ذهنمون این شده بود که چطوری این خبر رو به بابام بگیم. من نمی تونستم از شکم مامانم بدون اجازه بیام بیرون وگرنه حتما این کار رو می کردم.
یک ماه گذشت. من و مامانم اومدیم ایران. در راه اومدن به خونه مامان وقتی بابام رو نگاه می کرد، لبخند می زد ولی وقتی روشو از بابا برمی گردوند، به من می گفت: «چطوری به بابات بگم تواین جایی؟» توی همین گیروداربود که یکباره ببابام گفت:«راستی جواب چکاپ (معاینه) چی شد؟ من و مامان یک لحظه قلبمون ایستاد. حالا چی بگیم؟ مامان یواش گفت:«راستش…راستش…ما بچه دار شدیم.» بابام یکباره زد رو ترمز و گفت: «چی؟»
من و مامان اشتباه کرده بودیم، فریاد بابام از خوشحالی بود. من نفس راحتی کشیدم. راستش دلم می خواست از خوشحالی گریه کنم. آخه بابام از بودن من خوشحال شد.
هفت ماه با مامانم سرکار می رفتم. توی این مدت یاد گرفتم چطوری تلفن جواب بدم، چطوری بایگانی کنم. در ضمن یاد گرفتم چه کلمه هایی برای نامه نگاری مناسبتره و فهمیدم که باید به رییسم بگم: « YES, SIR» .
توی این هفت ماه توی شکم مامانم خیلی بهم خوش گذشت. البته نگران مامانم هم بودم چون من از خوشحالی روز به روز بزرگتر می شدم. و مامانم دیگه آخراش مجبور بود، نشسته بخوابه. ولی دیگه موقع اون رسید که من و مامانم با هم نباشیم، کنار هم باشیم.
نوشته شده در دستنوشتههاي من | 3 دیدگاه »
حالا دردم چيه؟
نوشتهشده به دست mersedeh در 2007/11/24
درست عین فدریش نیچه، وقتی لو سالومه دیگه نمی خواست ببیندش. سرگیجه، سردرد، معده درد، جلوی چشم ها تار می شه، حتی راه رفتن هم سخته. البته خوب اون نیچه بود و حتما عین کله گندش، دردهاش هم گنده تر بود.
سال 1833 هنوز معلوم نشده بود که این همه مرض نمی شه توی یک نفر جمع بشه مگر اینکه طرف بیماری روانی داشته باشه.ولی خوب الان دیگه می دونن.
ظاهرا این فکر من هم دست کمی از فکر نیچه نداره. آنقدر اثرگذار هست که کوچکترین مسئله ای که ناراحتم می کنه تک تک سلولهام قاطی می کنن.
پاهام نمی دونه باید راه بره یا گره بخوره. چشام هم قاطی کرده نمی دونه باید تار بشه،چپ بشه.
معدم هم که من نمی بینمش ولی فکر کنم جنگی توش برپا باشه. بعضی اوقات یکی به یکی دیگه تیراندازی می کنه و اون هم جاخالی می ده و خوب دیگه معلومه چی می شه. معده ی من سوراخ می شه. یه خاله پیرزنه هم داره این وسط آش می پزه.
حالا دردم چيه؟
نوشته شده در دستنوشتههاي من | 2 دیدگاه »
صدايت ميكنم
نوشتهشده به دست mersedeh در 2007/11/18
صدایت می کنم
صدایت را می شنوم
میدانم روزی آزاد و رها می شوم
بندها به من پیچیده شده اند
تکه ای را می کشم
بندها محکم تر می شوند
از میان بندها و پوست ها نوری دیده می شود
حرکت می کنم
می خواهم بپا خیزم
بندها محکم تر می شوند
صدایت می کنم
صدایت را می شنوم
نوشته شده در دستنوشتههاي من | ۱ دیدگاه »
باز هم توقيف
نوشتهشده به دست mersedeh در 2007/11/17
آخرین رمان گابریل گارسیا مارکز با نام «خاطره دلبرکان غمگین من» به دستور وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی توقیف شد. این در حالی 
صورت گرفت که چاپ اول این کتاب در تیراژ 5500 نسخه، بعد از گذشت سه هفته به پایان رسید.
محمدحسین صفارهرندی وزیر ارشاد، پس از اینکه سايت تابناك، انتشار این رمان را مورد انتقاد قرار داد، دستور لغو مجوز کتاب را صادر و انتشار آن را یک غفلت خواند.
نام اصلی «خاطره دلبرکان غمگین من» به ترجمه کاوه میرعباسی، “خاطرات روسپیان غمگین من” است که برای دریافت مجوز در ایران تغییر نام داده است. “خاطرات روسپيان سودازده من” در سال 83 به طور مشترك توسط اميرحسين فتانت و محمد امامي، از زبان اصلي ـ يعني اسپانيولي ـ ترجمه شده و نشر «آهنگ ديگر» تصميم به انتشار آن داشت.حافظ موسوي ـ مسؤول نشر آهنگ ديگر ـ در توضيح موضوع به ايسنا گفت: كتاب را تقريبا ديماه به وزارت ارشاد داديم و همان ايام گفتند:« تشخيص داده شده كه اين كتاب غير قابل چاپ است.» او افزود: «ما پيگيري كرديم و نامههايي هم نوشتيم و توضيح داديم كه گرچه كتاب جنبههاي اروتيك دارد، اما در ستايش عشق و زندگي است؛ منتها گفتند كه نميشود آنرا چاپ كرد.»
مدیر اداره کل امور کتاب و کتابخوانی همچنین وزارت ارشاد با تائید خبر برکناری یکی از کارمندان این اداره کل که کار ممیزی رمان را انجام داده، خاطرنشان ساخت كه در ميان 50 هزار كتابي كه سالانه منتشر ميشود، ممكن است از اين اتفاقات نيز رخ بدهد، البته سعي می شود همين احتمالات را نيز برطرف كنيم، چرا كه نميشود اين اقدامات را توجيه كرد. وي در ادامه با بيان اينكه اين كتاب حتماً قبيح بوده است، تصريح كرد: ناشري كه اين كتاب را با علم بر محتويات آن عرضه كرده است نيز بايد پاسخگو باشد.
رمان مارکز حکایت روزنامه نگار پیری است که در 90 سالگی تصمیم می گیرد با دختری روسپی ارتباط برقرار کند اما هنگامی که فرد مورد نظر خود را می یابد، متوجه می شود که دختر روسپی بر اثر مواد مخدری که رئیسه روسپیخانه به او داده، به خواب رفته و نمی تواند از خواب برخیزد. او همچنین سراسر شب را با خاطرات بیش از 500 زن روسپی می گذراند که در طول زندگی با آنها هم بستر بوده است.
لينكهاي مرتبط:
متن كامل كتاب «خاطرات روسپیان غمگین من» ترجمه اميرحسين فطانت
اظهارنظر مهاجراني درباره كتاب « دلبركان غمگين من»
نوشته شده در خبرهاي ادبی | 2 دیدگاه »
آخرين رمان ماركز توسط كاوه ميرعباسي ترجمه شد
نوشتهشده به دست mersedeh در 2007/11/12
خاطره ی دلبركان غمگين من نام آخرین رمان گابریل گارسیا مارکز است که در مه 2004 نوشتن آن به اتمام رسیده است. این رمان حدود سه هفته پیش با ترجمه ی کاوه میرعباسی توسط انتشارات نیلوفر منتشر شد. ظاهرا استقبال از این رمان به حدی بوده که در همین چند هفته 5500 نسخه ی آن نایاب شده است. كاوه میرعباسی درباره اين رمان مارکز می گوید: کتابی است عاشقانه، شاعرانه و سرشار از زیبایی و جذابیت. به گمان من یکی از زیباترین آثاری است که به عشق پیری می پردازد. در آن عناصر شاعرانه فراوان وجود دارد. مارکز با این کتاب نشان داد که با وجود پیری و بیماری همچنان استعدادش شکوفا و بیدار است.میرعباسی با اشاره به کتاب قبلی مارکز می گوید: نثر این رمان با کتاب ” زنده ام که روایت کنم ” تفاوت زیادی دارد، با تمام کتاب های مارکز تفاوت دارد. وی در ادامه سخنان خود گفت: از این رمان در اروپا و آمریکای لاتین استقبال زیادی شده است. اطلاع دارم که از تاریخ 25 اکتبر تا 10 نوامبر، در فاصله 15 روز به چاپ سوم رسید. قبل از چاپ اصلی آن هم که به صورت قاچاق در کلمبیا فروخته می شد.وی افزود: ترجمه این کتاب را چند سال پیش به پایان رساندهام، اما انتشار آن هماکنون مقدور شده است. اطمینان دارم این اثر نیز همانند سایر آثار مارکز با استقبال مواجه میشود.
نوشته شده در خبرهاي ادبی | ۱ دیدگاه »